شب های قدر هم گذشت ...
این روزهای اخر بارداری هم داره طی میشه (امروز وارد 36 هفته شدم )
اما سخت
با دردهایی که گهگاهی به سراغم میان
با سنگینی
با نخوابیدن های شبانه
امروز رفتم بیمارستان چمران و برای سزارین با دکتر شهاب الدینی صحبت کردم
گویا دکتر خیلی خوبی هست و تو بیمارستان های عرفان و لاله هم هست
یه خورده خیالم راحت شد
گفت برای 21 مرداد آماده سزارین باشم
توی راه باخودم فکر میکردم که
من تمام مشکلات رو دارم تحمل میکنم
تا حال آنیتا خوب بشه
حال شهرام خوب بشه
سخته
دست تنها بودن و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات سخته
من خیلی وقته به شهرام هم تکیه نمیکنم
چرا که شدیدا شکننده شده و بیشتر سعی میکنم روی پای خودم بایستم
داشتم به خودم میگفتم
این روزها هم میگذره
قرار نیست همه روزها شبیه هم باشن
نمیدونم داشتم خودمو دلداری میدادم یا درست فکر میکردم نمیدونم
شب های قدر یاد همه ی بچه های بیمار بودم
شب نوزدهم که حالم خوب نبود و خوابیدم
اما بقیه شب های قدر
سعی کردم اسم همه اونایی که میشناختم رو نام ببرم
حتی وقتی داشتم ارزوهامو مینوشتم و لای قران میذاشتم
اسم اون بجه هارو هم نوشتم
امسال حال خوبی برای شب های قدر نداشتم
از درون اینقدر خسته بودم که این خستگی حال و رمق دعا رو ازم گرفته بود
با اینحال سعی کردم این شبهارو از دست ندم
همه بهم میگن خواسته هات از خدا بزرگ باشه
اما من فقط سلامتی آنیتا و شهرام و نی نی رو از خدا خواستم
غیر از اینها
خواسته دیگه ای از خدا نداشتم
ولی همه دوستام میگفتن از خدا همه چیز بخواه
دلم میخواد سال دیگه
شب قدر
آنیتا راه بره و حالش خوب خوب باشه
توراهیمون هم سالم باشه
بتونم برم یه مسجد یا هر جای دیگه
نون و شیر خیرات کنم
خیلی دلم میخواد
هیچکس نمیدونه خدا تا سال آینده چه تقدیری براش رقم زده
اما من از خدا تقدیری خوب خواستم
خوبی که خودش معنا کنه نه من!
انشالله عبادات همه دوستان قبول باشه
مسج هایی به دستم رسید که چقدر برای آنیتا دعا کردن و همش یادمون بودن
حتی دوستانی که با بغض زنگ میزدن و حالشون رو برام میگفتن
چقدر دلگرم کننده بود
من فقط چشمامو میبستم و میگفتم خدایا خودت به دل بنده هات نظر کن
الهی شکر که هستن کسانی که دلسوزانه برای آنیتا و صبوری دل من دعا میکنن.


شب های قدر هم گذشت ... 



